درباره وبلاگ

یالطیف

الهي!
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن.
تا آنجا که نفرت است، عشق را ارزانی کنم.
آنجا که تقصیر وگناه است، ببخشایم.
آنجا که تفرقه وجدایی است، پیوند بزنم.
آنجا که خطاست، راستی را هدیه کنم.
آنجا که شک است، ایمان بدهم.
آنجا که نومید است، امید شوم.
آنجا که ظلمت است، چراغی برافروزم.
آنجا که غم است، شادی به پا کنم.

خداوندا!
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم.
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن.
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.
زیرا با دادن است که می گیریم.
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم.
با بخشیدن است که بخشوده می شوم.
وبا مردن است که زنده می شوم...
............................................
امام باقر علیه السلام:

تو را به پنج چیز سفارش می کنم :

اگر مورد ستم واقع شدی ستم مکن
اگر به تو خیانت کردند خیانت مکن
اگر تکذیبت کردند خشمگین مشو
اگر مدحت کنند شاد مشو
و اگر نکوهشت کنند، بیتابی مکن.

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (167)


لوگوي ما



مطالب اخير وبگاه
موضوعات
معرفي کتاب
اين کتاب اولين بار در سال 1365 مشتمل بر سيزده سخنراني استاد منتشر شده و سپس در چاپ نوزدهم با افزودن دو سخنراني ديگر تجديد چاپ شد. «گفتارهاي معنوي» پس از چند چاب از سوي ناشر به «آزادي معنوي» تغيير نام داد و تاکنون بيش از 52 بار چاپ شده

آزادي معنوي
لوگو دوستان
" title="" alt="" width="180" height="40" />
ديگر امکانات


مطالب ناب

دريافت کد از حجة الله
نظرسنجي
نواي وب

آرشيو
لينکستان
پيوندها
آمار وب
  • لبخند تو خلاصه خوبيهاست
  • مجموعه يادواره شهدا
  • توليد ملي


طبقه بندي : سخنان بزرگان
توسط : محمد همتی در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴

دهمین حجت خدا هادى
دهمین میر و پیشوا هادى
دهمین دادرس به خلق جهان
دهمین شافع جزا هادى
متوکل نمود مسمومت
کشته زهر اشقیا هادى
غروب غريبانه دهمين آفتاب ولايت، بر رهروان راه مقدسش تسليت باد!


طبقه بندي : مناسبت ها
توسط : محمد همتی در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴

ان الانسان لفی خسر

و سوگند به روزگار/ که انسان ، مدام در حال زیان‌کردن است ...

 مردیخ‌ فروش - که یخ‌هاش کم‌کم داشتند آب می‌شدند - را دیده بود که عاجزانه فریاد می‌زد : اِرحموا من یذوب رأس ماله ،‌ أِرحموا من یذوب رأس ماله ؛ رحم کنید به کسی که سرمایه‌اش دارد آب می‌شود... منقلب شد . انگار کسی نشانش داده بود معنی واقعیِ‌ انّ ‌الانسان لفی خُسر را .

حالِ لحظه لحظه من حال آن مرد یخ‌فروش است . سرمایه‌ام ،‌ عمرم ، ‌جوانی ا‌م ،‌ ذره ذره مقابل چشم‌هام دارد آب می‌شود و نمی فهمم . همه اش ضرر ، همه‌اش باخت . سرمایه‌ام را به چیزهایی می‌دهم که نمی‌ارزند ؛ به مدرک ، به علم‌های همین دنیایی ، به دانسته‌هایی که مرا راه نمی‌برند، به مقام، به پول، به خانه، به ماشین، به عزّت‌های همین دنیایی ، به عزیز شدن‌های گذرا ،... آآآه ، بهای جان من فقط بهشت بود.

 امیرم حجّت را بر من تمام کرده بود؛‌ «انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنة فلا تبیعوها الا بها» : "براى وجود شما قیمتى جز بهشت نیست، خود را به غیر آن نفروشید ." (نهج البلاغه کلمات قصار کلمه 456)

 رهایی از این ضرر کردن‌های مدام، رهایی از این باختن‌های بی‌وقفه، فقط، عمل به یک تبصره چهار ماده‌ای‌ست؛ ایمان، عمل شایسته، سفارش به حق، سفارش به صبر. اللهمّ‌ وفّقنا. به هم که می رسیدند، بعدِ‌ سلام و مصافحه، پیش از خداحافظی، همین سه آیه را برای هم می‌خواندند؛ مسلمانان صدر اسلام.

بسم الله الرّحمن الرّحیم

والعصر.

انّ الِانسان لَفی خُسر.

الّا الّذین آمنوا و عَمِلوا الصّالحاتِ وَ تَواصوا بِالحقِّ‌ وَ تَواصَوا بِالصَّبرِ


طبقه بندي : سخنان بزرگان
توسط : محمد همتی در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴


طبقه بندي : مناسبت ها
توسط : محمد همتی در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴

 

میلاد دختر نبوت، همسر ولایت ، مادر امامت ، برشما مبارک باد


طبقه بندي : مناسبت ها
توسط : محمد همتی در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴

ســال ‌هـاست زنـدگی مـان "تــعــطــیــ ل " رســمــی ‌ســت ...!!

مــهــدی جــان ؛

آلــودگی هــوا که سهـل اسـت .. !

آلودگی دلـهـایمان نیز از 【 حــد هـشـدار 】 گـذشـتـه ،

نــفــس‌هـایـمـان به شــمــاره افــتــاده .. !

ســال ‌هـاست زنـدگی مـان تــعــطــیــل رســمــی ‌ســت ...

هوای بــاریــدن نــداری مــولــا؟!

اَلّلـهُـــــمَّـ ؏ـجّــــل لِـوَلیِّــڪَـــــ الـفَـــرَج


طبقه بندي : یاران امام زمان (عج)
توسط : محمد همتی در یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴


طبقه بندي : مناسبت ها
توسط : محمد همتی در سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴

بهار را با یاد او آغاز می کنیم. چراکه تمام هستی قطره ای از دریای بیکران
عطوفت فاطمه(س)  است. سالی پر از برکت را برای شما و خانواده محترم تان آرزومندم.


طبقه بندي : مناسبت ها
توسط : محمد همتی در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳

حسام  الدین آشنا در صفحه شخصی خود در فیس بوک نوشته است:
حدود 20 سال پیش منزل ما خیابان 17 شهریور بود و ما برای نماز خواندن و مراسم عزاداری و جشنهای مذهبی به مسجدی که نزدیک منزلمان بود می رفتیم پیش نماز مسجد حاج آقایی بود بنام شیخ هادی که امور مسجد از قبیل نماز جماعت ، مراسم شبهای قدر ، نماز عید و جشن نیمه شعبان را برگزار می کرد اگر کسی می خواست دخترش را شوهر بدهد و یا برای پسرش زن بگیرد با شیخ هادی مشورت می کرد و در آخرهم شیخ خطبه عقد را جاری میکرد ، اگر کسی در محله فوت میکرد شیخ هادی برای او نماز میت می خواند و کارهای بسیاردیگر ...
یک روز من برای خواندن نماز مغرب و عشاء راهی مسجد شدم و برای گرفتن وضو به طبقه
> پائین که وضوخانه در آنجا واقع بود رفتم ، منتظر خالی شدن دستشویی بودم که در این حین، در یکی از دستشوییها باز شد و شیخ هادی از آن بیرون آمد با هم سلام و علیک کردیم و شیخ بدون اینکه وضو بگیرد دستشویی را ترک کرد.
من که بسیار تعجب کرده بودم به دنبال شیخ راهی شدم که ببینم کجا وضو می¬گیرد و با کمال شگفتی دیدم شیخ هادی بدون گرفتن وضو وارد محراب شد و یکسره بعد از خواندن اذان و اقامه نماز را شروع کرد و مردم هم به شیخ اقتداء کردند من که کاملا گیج شده بودم سریعا به حاج علی که سالهای زیادی با هم همسایه بودیم گفتم حاجی شیخ هادی وضو ندارد ، خودم دیدم از دستشویی اومد بیرون ولی وضو نگرفت. حاج علی که به من اعتماد کامل داشت با تعجب گفت خیلی خوب !!! فرادا می خوانم .
این ماجرا بین متدینین پیچید ، من و دوستانم برای رضای خدا، همه را از وضو نداشتن شیخ هادی آگاه کردیم و مامومین کم کم از دور شیخ متفرّق شدند تا جائیکه بعد از چند روز خانواده او هم فهمیدند. زن شیخ قهر کرد و به خانه پدرش رفت ، بچه های شیخ هم برای این آبروریزی ، پدر را ترک کردند .
دیگر همه جا صحبت از مشکوک بودن شیخ هادی بود آیا اصلا مسلمان است ؟ آیا جاسوس است ؟ و آیا ...
شیخ بعد از مدتی محله ی ما را ترک کرد و دیگر خبری از او نبود ... ، ما هم بهمراه دوستان و متدینین خوشحال از این پیروزی ، در پوست خود نمی گنجیدیم ، بعد از مدتی از حوزه علمیه یک طلبه ی جوان فرستادند و اوضاع به حالت عادی برگشت .
بعد از دوسال از این ماجرا، من به اتفاق همسرم به عمره مشرف شدیم در مکه بخاطر آب و هوای آلوده بیمار شدم. بعد از بازگشت به پزشک مراجعه کردم و دکتر پس از معاینه مقداری قرص و آمپول برایم تجویز کرد . روز بعد وقتی می خواستم برای نماز به مسجد بروم تصمیم گرفتم قبل از آن به درمانگاه بروم و آمپول بزنم ،پس از تزریق به مسجد رفتم و چون هنوز وقت اذان نشده بود وارد دستشویی شدم تا جای آمپول را آب بکشم. درحال خارج شدن از دستشویی، ناگهان به یاد شیخ هادی افتادم !!! چشمانم سیاهی می رفت، همه چیز دور سرم شروع به چرخیدن کرد انگار دنیا را روی سرم خراب کردند. نکند آن بیچاره هم می خواسته جای آمپول را آب بکشد .!؟!؟ نکند ؟! ؟! نکند ؟! ؟!
دیگر نفهمیدم چه شد. به خانه برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به شیخ هادی فکر میکردم که چگونه من نادان و دوستان و متدینین نادان تر از خودم ندانسته و با قصد قربت آبرویش را بردیم .. خانواده اش را نابود کردیم و ...
از فردا، سراسیمه پرس و جو را شروع کردم تا شیخ هادی را پیدا کنم. به پیش حاج ابراهیم رفتم به او گفتم برای کار مهمی دنبال شیخ هادی میگردم او گفت : شیخ دوستی در بازار حضرت عبدالعظیم داشت و گاه گاهی به دیدنش میرفت اسمش هم حاج احمد بود و به عطاری مشغول بود. پس از خداحافظی با حاج احمد یکراست به بازار شاه عبدالعظیم رفتم و سراغ عطاری حاج احمد را گرفتم. خوشبختانه توانستم از کسبه آدرسش را پیدا کنم بعد چند دقیقه جستجو پیر مردی با صفا را یافتم که پشت پیشخوان نشسته و قرآن می خواند سلام کردم جواب سلام را با مهربانی داد و گفتم ببخشید من دنبال شیخ هادی میگردم ظاهرا از دوستان شماست ، شما او را می شناسید ؟
پیرمرد سری تکان داد و گفت دو سال پیش شیخ هادی در حالیکه بسیار ناراحت و دلگیر بود و خیلی هم شکسته شده بود پیش من آمد ، من تا آن زمان شیخ را در این حال ندیده بودم. بسیار تعجب کردم وعلتش را ازپرسیدم او در جواب گفت: من برای آب کشیدن جای آمپول به دستشویی رفته بودم که متدینین بدون اینکه از خودم بپرسند به من تهمت زدند که وضو نگرفته نماز خوانده ام ،خلاصه حاج احمد آبرویم را بردند ، خانواده ام را نابود کردند و آبرویی برایم در این شهر نگذاشتند ودیگر نمی توانم در این شهر بمانم ، فقط شما شاهد باش که با من چه کردند. بعد از این جملات گفت : قصد دارد این شهر را ترک گفته و به عراق سفر کند که در جوار حرم امیرالمومنین (ع) مجاور گردد تا بقیه عمرش را سپری کند من هم هرکاری کردم که مانعش شوم نشد. او گفت دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم ،او رفت و از آن روز به بعد دیگر خبری از او ندارم ...
ناگهان بغضم سرباز کرد و اشکهایم جاری شد که خدای من این چه غلطی بود که من مرتکب شدم ای کاش آن موقع کور می شدم و این جنایت را نمی کردم ای کاش حاج علی آن موقع بجای گوش دادن به حرفم توی گوشم میزد ای کاش ای کاش ... و این ای کاش ها که بیچاره ام میکرد .
الان حدود 20 سال است که از این ماجرا می گذرد و هر کس به نجف مشرف میشود من سراغ شیخ هادی را از او میگیرم ولی افسوس که هیچ خبری از شیخ هادی مظلوم نیست.
توجه داشته باشیم با ابروی افراد با سلیقه خودمان بازی نکنیم این عاقبتش است.


طبقه بندي : مطالب جالب
توسط : محمد همتی در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳

شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت باد


طبقه بندي : مناسبت ها
توسط : محمد همتی در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳